گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )
22
كورشنامه ( فارسى )
پيادهنظام را در سرحد گذاشت و خود با سواران به سوى قلعهگاه ماد پيش رفت و به دنبال او بهترين سربازان و زبدهسواران به راه افتادند . همينكه به محاذات قلعه رسيد توقف كرد تا قراولان ماد نتوانند خارج شوند و بر پيادهها بتازند . آنگاه دستههاى مختلف را مأمور كرد به اطراف هجوم آورند و مقرر داشت هرچه يافتند به تاراج برند و نزد او بياورند . نقشهء كارها به همين نحو انجام يافت . آستياژ چون از نهب و غارت آنان مطلع شد با عدهاى از سپاهيانى كه گرد خود داشت به سرعت به سوى مرز روان شد . پسرش نيز با سوارهنظامى كه به سرعت جمعآورى نموده بود متعاقبش به كمك رسيد . سپاهيان ماد چون ديدند آشورىها از حيث شماره بر آنها برترى دارند و بىحركت ايستادهاند برجاى خود متوقف شدند و به صفآرايى پرداختند . كورش كه سپاهيان را عازم حركت ديد ، لباس جنگى خود را براى اولينبار بر تن كرد . شوق و حرارتش از پوشيدن لباس جنگى به اندازهاى بود كه سر از پا نمىشناخت . لباس جنگ كاملا برازندهء او بود ، زيرا پدربزرگش آن را به اندازهء قدوقامت او فراهم كرده بود . پس كورش غرق در اسلحه به اسب خويش سوار و به تاخت روانهء ميدان شد . آستياژ از ديدن نوهء خود به غايت متعجب شد زيرا نمىدانست كه او را به ميدان جنگ فرستاده است ، معذلك ايرادى نگرفت و او را نزد خود نگاه داشت . كورش در مقابل صفوف متعدد سوارهنظام كه در مقابلشان ايستاده بودند پدربزرگ خويش را مخاطب ساخته پرسيد : « آيا اينها كه روى اسبهايشان آرام قرار گرفتهاند دشمنان ما هستند ؟ » پدربزرگ جواب داد : « بلى دشمنان ما هستند . » بعد پرسيد : « آنها كه در آنسو مشغول تاخت هستند چهطور ؟ » شاه گفت : « آنها هم دشمنان ما هستند . » كورش غرق تعجب گفت : « ولى پدربزرگ ، دشمنان ما آدمهاى زبون و بىچارهاى هستند ، اسبانشان نيز نحيف و لاغرند چگونه است كه در برابر چشم ما غنايم ما را به تاراج مىبرند ؟ بايد بر سرشان تاخت . » آستياژ جواب داد : « مگر صفوف سوارهنظامى را كه پشتسر آنها كشيك مىدهند نمىبينى ؟ اگر ما بر آنها حمله بريم آنها از عقب سر بر ما مىتازند و گرد ما حلقه مىزنند زيرا ما به اندازهء كافى افراد مجهز نداريم . » كورش جواب داد : « اگر مدتى تأمل كنى تا كمك برسد اين اشخاص دچار ترس و هراس خواهند شد و غارتگران هم به محض اينكه ديدند به آنها حمله مىشود مكان خويش را رها كرده پا به فرار مىگذارند . » آستياژ از شنيدن اين جملات غرق انديشه شد و دريافت كه سخنان جوان پرمعنى و پرمغز است . احتياط و ذهن بيدارش را ستود و به پسرش دستور داد گروهى از سوارهنظام را با خود بردارد و به كسانى كه مشغول غارت هستند حمله برد و در خاتمهء فرمان گفت : « من خود در كمين نشستهام و مراقب ديگران هستم كه حركتى نكنند و سرگرمشان نگاه مىدارم . » بدينترتيب